فاصله که هست، حدالقل سعی کنید در دل با هم باشیم. گیج میشیم، نمیفهمم آخه چرا .. میخوام کنارم بخندید نه اینکه …. کاش میشید این افکار رو از ریشه بکنیم .. مشکل من و شما فقط تو نحوه دیدنه .. بزار متفاوت ببنیم اما با هم باشیم..

۱۵ می

سه سال منتظر یه روز پوچ و بی معنی.. آره همین امروز . مثل آدمای دیونه، خواب بودم یا بیدار؟! خیلی مهم نیست .. زنده بودم یا مرده؟! هیچ فرقی نمیکنه. هیچ کس نیست.. هیچی نیست ..هیچ– زندگی با مردگی.. کنار رنگ و خط و شکل و طرحه که هستم..۲۴ ساعت هم کمه که توشون غرق بشم… لذت میبرم -هیچی نفهمم. محکم-استوار-قوی-خدا باهاته.. فراموش نشدنیست -شاید که— حقته-رویای درون-سکوت-صبوری مثل خنگها خولها دیونه ها و دیگر هیچ..

لبخندهای احمقانه ی من

۱- گدایی کردن محبت!!!!!! متنفرممممممممممممممم
۲- خودت باشی و خودت!! متنفرمممم
۳- ای روزایی که شاید یه وقتی منتظرتون بودم، بدم میاد ازتوووووووووون
۴- بابا من بزرگ شدماااااا !!!
۵- وظیفه اصلیشون اینه که مواظبم باشن و منو به راه راست هدایت کنن!!!!؟؟؟ ای بابااااااااا
۶- نمیدونم چه اصراری دارم که خودمو بزنم به خنگی !؟
۷- خنده تلختر از زهر .. دیگه حالم داره بد میشه از این قیافم
۸- تو چتههههههه آخه
این فقط ۸ تاش بود شبی ..

اسم خارجیم :)

http://translate.google.com/#en|fa|dew%20safari

برگشتم تا بنویسم، البته نمیدونم چرا !

این روزا حسابی مشغول به کار هستم و یه جورایی از شرایط راضی. البته فکر میکنم مهمترین دلیلش هم این هست که از اون محیط مالایی اومدم بیرون و با آدمهای درست و حسابی تری در ارتباطم. از اونجایی که همیشه فکر میکنم همه چی رو درست میگم! امروز متوجه شدم که بله صد درصد درست فکر میکنم و این آرامش الانم برای اینه که از محیط کاملا مالایی دور شدم، آخه امروز رو مرخصی گرفته بودم که برم دانشکده و برای یکی از درسهام که استاد محترم نمره ای که انتظارش رو داشتم بهم نداده بود شکایت کنم… اصولا این اتفاق هر ترم تکرار میشه و هر ترم به طریقی از خیر اعتراض گذشتم و فقط به خود استاد میگفتم که آهای انسان نمره درست ندادیا! ولی نمیدونم چرا دیگه نمیخوام سکوت کنم، خلاصه بگم که از صبح من نتونستم یه فرم از این جماعت مالایی بگیرم و در چند مورد بی شخصیتی بعضی آدمها برام ثابت شد.. فقط منتظرم زودتر درسم تموم شه تا از شر این آدمهای بی فرهنگ خلاص شم. البته بافرهنگ هم توشون هست که آنقدر تعدادشون ناچیز و تو محیط پراکنده هستن که خیلی به چشم نمیان و خیلی بری تو بحر زندگیشون میبینی که طرف اصلا تو مالزی نبوده و با بورسیه یه کشور دیگه میزیسته. خلاصه ترسم از اینه که خدای نکرده رفتار، گفتار، کردار و شخصیتم تو این مدت تحت تاثیر این جماعت قرار بگیره که اگه چنین بشه خودم رو خواهم کشت! :)
اما نکته بعدی که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که، چه جالبه وقتی متوجه میشی دیگران تو رو چه جوری میبینن.. دوستی ایمیلی بهم زد و نظرش رو بهم گفت که اولش جا خوردم، بعد ناراحت و بعد گفتم به درک! و واقعا دیگه تصمیم گرفتم آدمهای اطرافم رو محدود کنم به تعداد انگشتان دستم! و هیچ اهمیتی نداره برام که بقیه چی فکر میکنن در موردم… هیچ….. هر چند این روزا اینقدر همه غرق در زندگیهاشون هستن که اصلا فکر نمی کنم جز خودشون برسن به کسی فکر کنن :) که البته جا داره به همتون پیشنهاد کنم که دیگه همیشه لایف جکت بپوشید تا جدی جدی غرق نشید P: خدای نکرده چیزیتون نشه هاااااا…..
و اما مدتی میشه که همش تو خوابهام سفری به ایران دارم و هیچ چیز لذت بخش تر از این برام نیست که وقتی خودم رو در کنار خانواده میبینم.
راستی این رو هم بگم که خانواده ما این روزا سخت مشغول بازی با نی نی جدید هستن، از اونجایی که ما کلا ۶ تا نوه بودیم همش :) از بزرگ به کوچیک ( شقایق-شاهین-شبنم-شهداد-شایان-شهاب) و این روزا نی نی کوچولوی مجید که اسمش محیا هست مطمئنم محیط رو کلی شاد کرده، البته بگم که قانون رو زیر پا گذاشته و از “شین” اومده بیرون :)
در آخر به همتون پیشنهاد میکنم که شبنم صفری رو تو گوگل ترنسلیت بزنید و بخندید :)
دیگه برم کم کم تا بعد…
دوستتتون دارمممم

آخ جونننننننننن

چهار ماه و نیم تعطیلممممممم P:

نمایی از میزکارم :)

این بار که به دیدنم آمدی ،

ای مهربان ،

یک سنجاق هم بیاور !

میخواهم پیراهنم را به پیراهنت قفل کنم …

مخلصم خدا !

امروزم گذشت!

امروز فوق العاده بووووود، حالا بگم براتون چرا!
از صبح که از خواب بیدار شدم در کنار اینکه اتود کارهام رو میزدم(که عین چی توشون موندم) با همه عزیزان دوست داشتنیم هم صحبت کردم،دوست دارم اسمشون رو بنویسم که یادم نره.. از داداشیه گلم شروع شده و بعد آقا رضای بامعرفت و نازی جونم که عاشقشم..بعد مامانی عزیزم که خدای محبته، آقای مهربون ،دایی مجید گلم و پریسا زندایی جونم که هنوز ندیدمش ولی باهاش که صحبت میکنم انگار سالها با هم بودیم… تا بهاره جون همسایه قدیمی که اومد پیشمون که البته جای حمیدرضا خالی بود و با علیرضا و حمیده جون که خیلی گل هستند شبمون تموم شد.
اما هنوز،
خیلی چشم براه شقایقم، کاش منو یادش بیاد :(

^_^

چشم تو با هر نگاهش یه قیامت می کنه
فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه
فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه
خاطرات تو همیشه توی خاطر منه
آرزوی من فقط تو رو دوباره داشتنه
آرزوی من فقط تو رو دوباره داشتنه
تو تموم آرزوهای منو دادی به باد

می دونم اسممو حتی دیگه یادت نمیاد
اینه حرف آخرم اگه صدامو می شنوی
توی این دنیا کسی تو رو مثل من نمی خواد

جنگولک!

بعضی وقتا خیلی اتفاقات و کارهای مسخره و پیش پا افتاده روز آدم رو میسازه! آره به همین سادگی… صادقانه بگم که این روزا اینقدر مشغولم و تو حال و هوای خود………….. که تنها سرگرمیم جنگولک بازیهای خودمه :)